من هميشه بي کسم بي حامي ام
ظاهراً خوشحال و خنده بر لبم
من درونم خسته است ، بي حامي ام
در دلم ظلمت، سرما است و درد
من چه تاريکم ، تکم ، بي حامي ام
حال من ويران شده در اين سرا
من پريشانم ، تکم ،بي حامي ام
اي تو يار بي کسان و عاشقان
روح من حيران شده ، بي حامي ام
کس نمي داند که تنهايي کجاست
پس بپرس از من ، چون بي حامي ام
با تو ميگويم ، تو که تنها شدي
ياد گير از من ، ببين بي حامي ام
آخر اين شعر مي گويم به تو
من غريبم ، فاني ام ، بي حامي ام
